My Words

SAMIN

کتاب

SAMIN

پند های قند پهلو ، کتاب زیبایی بود و معلم درس تاریخ دوم هنرستان که آن سال به خاطر شغل همسرش انتقالی گرفته و به شهر ما نقل مکان کرده بود برایمان میخواند

خودش اعتقاد داشت تاریخ درس کسل کننده ای است و عموما بچه ها زیاد به این درس توجه ای نمیکنند از این بابت هر جلسه که تاریخ داشتیم برایمان یک داستان از پند های قند پهلو میخواند تا بچه ها به شوق قصه اخر جلسه هم که شده به درس تاریخ توجه کنند

به شخصه داستان ها را خیلی دوست داشتم

چون تاپایان سال وقت نشد کتاب را تمام کنیم، از او خواستم تا کتابش را قرض بگیرم و بقیه قصه ها را بخوانم در کمال ناباوری خانم معلم قبول کرد و کتابش را امانت داد

به خوبی به یاد دارم که فرجه امتحانات پایان سال را با خواندن کتاب پند های قند پهلو گذراندم و برای امتحان پایانی درس تاریخ کتاب خانم معلم را برگرداندم

دیروز دلم برای قصه های کتاب تنگ شده بود، انگار دلم میخواست دوباره ان قصه ها را بخوانم، عبارت پند های قند پهلو را سرچ کردم و جالب اینجا بود که دو نسخه جدید از این کتاب منتشر شده بود قیمت ها به نسبت بالا بود از این بابت از یک سایت کتاب استوک هر سه کتاب را به قیمت یک کتاب سفارش دادم امیدوارم کتاب ها تمیز و سالم باشند و امروز یا فردا به دستم برسند

یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 8:40
SAMIN

درد

SAMIN

اوضاع اعضا و جوارح سوخته شدم اصلا خوب نیست فکر نمیکردم انقدر جدی باشه یه سوختگی بود دیگه باید تا الان خوب میشد ولی نشده اصلا بد جوریی میسوزه

هر موقع یه چیزی میخورم خیلی بیشتر میسوزه قشنگ انگار سر تا سر مری م سوخته

فکر کنم باید فردا برم دکتر ببینم چی شده

بهانه ای برای تسکین درد فیلم دیدن البته یکم هم بستنی خوردم ولی بیشتر میسوزه

خلاصه که دارم فیلم میبینم یه فیلم یکم قدیمی ولی من خیلی دوسش دارم "دلشکسته" بماند که یه سری از بازیگر هاش یکم بازیشون لوس ولی یه سری هاشون واقعا عالی اند در کل فیلم خوبیه

جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 17:5

دفعه پیش اون چند تا گل را قلمه زدم, موفقیت آمیز بود و قشنگ سبز شدن دیگه خوشم اومد

ایندفعه برداشتم از پتوس سبز و پتوس نئونی کلی قلمه گرفتم و گذاشتم داخل آب

برگ انجیری هم از دفعه قبل چند تا برگ زده بود ولی هنوز ساقش بلند بود از اونم یک قلمه جدید گرفتم و ریشه های قبلی را گذاشتم داخل خاک و سرش را زدم دوباره گذاشتم تا ریشه بزنه دلم میخواد از این برگ انجیری های هست پر گلدون برگ داره بشه البته اگر زیر این شکنجه ناجوانمردانه من زنده بمونه

جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 12:10
SAMIN

من

SAMIN

نمیدونم شاید مربوط به ماه تولدم باشه ولی من 90 درصد مواقع خیلی مهربونم، خیلی از خود گذشتگی میکنم، خیلی صبورم وخیلی سعی میکنم خانومانه رفتارکنم

ولی خدانکنه بفهمم یه نفر داره برام زرنگ بازی در میاره، ازم سو استفاده میکنه بهم دروغ میگه یا اذیتم میکنه بار ها و بار ها نادیده میگیرم و حتی چندین مرتبه بهش تذکر میدم ولی اگر نفهمید و پاش را از حد خودش فراتر گذاشت دیگه خدابیامرزدش

یعنی اون 10 درصد از همه وحشی های عالم وحشی تر خواهم بود

جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 12:3

دیشب که میخواستم بخوابم صدای جیریک جیریک میومد هی پا میشدم برق را روشن میکردم دقت میکردم ببینم صدا از کجا میاد، صدا ساکت میشد بعد که برق خاموش میکردم میدیدم دوباره صدا میاد

بیشتر که دقت کردم دیدم صدا از توی دیوار پیش خودم گفتم شاید موشی چیزی داره از بین آجر ها رد میشه آخه اجر های جدید اینجور که وسطشون سوراخ داره و گفتم آخه نمیتونه ار دیوار بیاد داخل که، برق را خاموش کردم و خوابیدم صبح که بیدار شدم دیدم، بلـــه جناب موش دیوار را که سوراخ کرده موکت را هم جویده و قشنگ اندازه عبور یک موش دیوار و لبه موکت که به دیوار بوده سوراخ شده

یعنی کوچک ترین صدایی که میاد نیم متر میپرم بالا دور تا دور را نگاه میکنم ببینم کجاست

رفتم چسب موش پیدا کردم اوردم گذاشتم در لونش

دفعه پیش که موش اومده بود خونمون توی حیاط بود، من داشتم حیاط را جارو میکردم بعد یه جعبه را بلند کردم که زیرش را تمیز کنم دیدم یه موش خودش را جمع کرده با چشم های کوچولو مشکی و سیبیل های بامزه داره به من نگاه میکنه

ری اکشن خودم اصلا نه داد زدم نه ازش ترسیدم اخه انگار اون بیشتر از من ترسیده بود

یه دفعه گفتم وای تو چقده نازی، آخه واقعا قشنگ بود

چشم های گرد و بامزه سیاه که برق میزد یه دماغ صورتی با مو های طوسی و سیبیل هایی که تار تار و قرینه از این طرف و اون طرف دماغش زده بود بیرون

منم جعبه را گذاشتم گفتم بیخیالش من که هیچی ندیدم

فکر کنم خودش رفت چون دیگه ازش خبری نشد

الان که چسب را گذاشتم عذاب وجدان دارم میگم گناه داره اگر چسبید بهش ولی خوب راه میره همه جا را کثیف میکنه منم بدم میاد اگر توی حیاط بود شاید کاری بهش نداشتم ولی شرمنده توی اتاق محکومی به چسبیده شدن در چسب موش

پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 10:27

چند روز پیش خیلی خسته بودم پا شدم چایی درست کردم و تقریبا داغ خوردم بعدش احساس کردم کل اعضا و جوارح داخل بدنم سوخت

امروز که احساس میکنم نایم تاول زده قشنگ آب اینا میخورم احساس سوختگی میکنم، واسه همین فکر کردم نهار ماست و خیار انتخاب خوبی میتونه باشه اصلا ماست برای سوختگی هم خوب ماست و خیار خوردم الان خوابم میاد و باید کار هام را انجام بدم

اصلا یه وضعیه احساس سوختگی و سوزش داخل معده و دهان و نای اینا دارم

از دیروز هم که خواستم برم دوش بگیرم دیدم حولم یه چیزی بهشه انگار کثیف شده دلم نیومد استفاده کنم شستمش و از اون بابت هم کلی خستم

این ماست و خیار هم باعث شده بیشتر خوابم بگیره

ساعت چهار هم باید فایل ها را تحویل بدم پیام دادم گفتم میشه برای فردا باشه جواب نگرفتم هنوز کاش قبول کنه مثلا بگه تا فردا عصر وقت داری

سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 14:19

خیلی وقت پیش ها آن زمان که فقط یک کودک بودم گاهی دست به قلم میشدم ، یک دفتر داشتم که برای مدرسه خریده بودیم ، خوب به یاد دارم برگه هایش نجات یافتگان مشق های ننوشته ام بودند

به جای مشق هایی که همیشه از نوشتن آنها طفره میرفتم، مدادم را در دست میگرفتم و داستان مینوشتم، داستان های خیالی

قشنگ تر که بخواهم بگویم به جز چند صفحه مشق چیز دیگری جز نقاشی و داستان و نوشته هایم در آن نبود

شاید فکر کنی یک قصه عاشقانه و شاید یک داستان فانتزی یا کمی فلسفی

نه

فکر میکنم آن زمان ها هم مثل الان روحیه جنگ جویی داشتم، خوب به یاد دارم اسم داستانم جزیره ی آدم خوار ها بود

روز ها یک گوشه مینشستم و برای خودم بازی میکردم و میبنوشتم ، خط به خط - صفحه به صفحه خلاصه که این دفتر من پر شده بود از یک داستان خیالی که شاید کمی از ترس هایم در زندگی نشات گرفته بود

مهر فرا رسیده بود و دیگر باید به مدرسه میرفتیم

عموما با کسی دوست نمیشدم نمیدانم چرا ولی هیچ وقت دلم نمیخواست با کسی دوست شوم یا شاید چون نمیتوانستم، آن من مغرور وجودم را قانع کرده بودم تو خودت نمیخواهی با کسی دوست بشوی اصلا چه نیازی است که ادم با کسی دوست شود

آن زمان ها ما در مدرسه نیم کت داشتیم ، نیم کت های چوبی که بعضی سال ها دو نفر و بعضی از سال ها سه نفر در آن مینشستیم

زنگ استراحت که میشد و باید به حیاط میرفتیم من دفتر و مدادم را بر میداشتم و به یک گوشه حیاط مدرسه میرفتم

آن بهترین کاری بود که میتوانستم در آن شلوغی خفه کننده، بین آن همه دانش آموز که سر و صدای شان حیاط مدرسه را پر میکرد انجام دهم

کنار آب خوری ها چند درخت بود که گاهی گل های سفیدی میدادند و بعضی دانش آموزان آن گل ها را میخوردند و مدیر مدرسه داد میزد که گل ها سمی است و نباید انها را خورد

دروغ چرا من هم یک بار از سر کنجکاوی یکی از آن گل ها را خوردم بسیار خوشمزه بود، حتی انگار سمی هم نبودند چراکه هنوز هم زنده و سالمم

پاییز که میشد این گل ها همچون پولک های شیری رنگ با حرکت باد در هوا پخش میشدند و بازی برگ ها در باد آنقدر زیبا بود که دلت میخواست ساعت ها آنها را نگاه کنی، حیف که زنگ میخورد و باید میرفتی و به درس های حوصله سر بر معلم گوش میدادی

پشت درخت ها مخفی گاه من بود، انجا هیچ کس من را نمیدید که تنها نشسته ام و برای خودم نقاشی میکنم و یا مینویسم

چند هفته ای از مدرسه گذشته بود که هم نیمکتی ام در کلاس دقیق شده بود که من تنهایی کجا میروم و چه کار میکنم

یک روز دفترم را برداشت و فرار کرد ، دوان دوان و به زور از او گرفتم و در کیفم قایمش کردم

خانم شریفی که هنوز هم از او بدم می آید مرا صدا زد برای درس

همیشه پاسخ ها را نه تمام و کمال ولی کمی دست و پا شکسته میدانستم

پای تخته وحشت ناک بود معلمی که یک خط کش در دست دارد و با نگاهی تحقیر آمیز به تو مینگرد و 28 دانش آموز که به تو خیره شده اند باعث میشد هر چه هم میدانستی به باده ی فراموشی بسپاری

خشکت میزد

من من کنان تا می آمدم دهانم را باز کنم و جواب را بدهم با صدای بلند داد میزد برو بشین امروز هم درس نخواندی تو هیچ چیز نمیشوی

و همه ی بچه ها یک صدا می خندیدند

رفتم تا بشینم دفترم دست او بود عصبانی شده بودم از همه از معلم ، از بچه ها و بیشتر از همه از او که بدون اجازه از کیفم دفترم را بیرون آورده بود

ناخودآگاه دفترم را از دستش کشیدم و بلند گفتم بده دفترما

سرم را برگرداندم دیدم یک ادم گنده با اخم میگوید بده ببینم چی دارین

هیچی نبود

یک دفتر بود پر از نقاشی و یک داستان که خودم سر همش کرده بودم

با خشم دفتر را از دستم کشید

چند برگ زد

یک لحظه پیش خودم فکر کردم شاید از نقاشی هایم یا از داستانم خوشش بیاید و دیگر اینگونه نگاهم نکند

دستانش بالا رفت

دفترم را از وسط نصف کرد

غم وجودم را فرا گرفت به خودم گفتم بیخیال چسبش میکنم

صدای بعدی که امد متوجه شدم از آن طرف هم نصفش کرده

و با آن پاهای زشتش به سمت سطل زباله میرفت و دفترم را همینطور پاره و پاره تر میکرد و میگفت سرت را با این آشغال ها گرم میکنی که درس نمیخوانی

بغض کرده بودم و از درد صدایم بالا نمی آمد

با چشمانی که از خشم و اشک پر شده بود دیدم دفتر پاره پوره شده ام را پرت کرد در سطل زباله

و با یک پوزخند مسخره گفت خوب بچه ها دیگر پرسیدیم وقتش رسیده درس جدید را بخوانیم

هنوز هم از کلاس سوم متنفرم و بهتر بخواهم بگویم از خانم شریفی معلم کلاس سوم متنفرم

با خودم گفتم خوب او که معلم است گفت آشغال اند حتما آشغال اند

دیگر نقاشی نکشیدم و حتی هیچ داستانی هم ننوشتم

تا راهنمایی که برای درس نقاشی هر روز باید یک نقاشی تحویل میدادیم معلم نقاشی هیشه از نقاشی هایم تعریف میکرد و برعکس همه شاکی بودند از دستخط ریز و درهم برهمم، نمیدانم تعریف های معلم نقاشی رویم اثر گذاشته بود یا این که کسی از آن خط خطی های دوست داشتنی ام تعریف میکرد مرا به ذوق وا میداشت

دیگر گاهی شعر میگفتم خواهرم همیشه میگفت این ها را خودت نگفتی ولی من خودم خوب میدانستم آنها از ذهن خودم مینوشتم

یک دفترچه یاداشت داشتم که شعر هایم را در آن مینوشتم دیگر برایم درس عبرت شده بود و آن را به مدرسه نمیبردم پناهگاهش بین بالش ها بود بعد از جمع شدن رختخواب ها

یک کاغذ سفید میگذاشتم بین کتابم و زنگ استراحت ها روی آن نقاشی میکشیدم و شعر مینوشتم

تا زمانی که در یک مسابقه وبلاگ نویسی یک تبلت برنده شدم دیگر با تبلتم در بلاگفا مینوشتم

و خواهرم یواشکی نوشته های من را برای خودش کپی میکرد خیلی از او دلخور نمیشدم آخر من هم نوشته های بعضی از شاعر ها و نویسنده هارا کپی میکردم ولی نه مثل او بگویم خودم نوشتم برای این که آن نوشته درونم را پروانه ای میکرد و خوشم می امد برای خودم کپی اش میکردم تا گاهی بخوانمش

ولی از یک جایی دیگر از دست او ادرس وبلاگم را عوض کردم و حتی گاهی بعضی از نوشته ها و شعر هایم را نشر نمیدادم تا اصلا او نتواند بخواند

این روز ها خیلی دلم میخواهد به خانم شریفی بگویم شاید یک پزشک یا یک پرستار نشدم ولی یک نیمچه مهندس شدم که بعضی وقت ها کار های فوق العاده ای انجام میدهم ولی گاهی هنوز هم سربه هوا هستم، همچنین برعکس تو که چیزی به جز تکبر و خودخواهی برای ارائه نداشتی چیز هایی برای یاد دادن دارم که از قضا گاهی به آنها هم افتخار میکنم

درکنارش طراحی دیجیتال انجام میدهم و از این بابت بار ها و بار ها جوایز نفیسی دریافت کردم و حتی گاهی با دیدن بعضی از کارهایم به خودم میگویم دمت گرم گل کاشتی

گاهی گوشه ای از وجودم میگویم شاید اگر او آنروز دفترم را پاره نکرده بود یک نیمچه نویسنده شده بودم و گاهی با خودم میگویم خدایت را شکر کن که معلم هنر تو را دوست داشت و از این بابت از نقاشی هایت تعریف میکرد اگر نه این یک ذره هنر را هم نداشتی

شاید بتوان گفت تنهایی در کنار همه زیبایی هایش گاهی زخم هایت را بد جور به رخت میکشد زخم هایی که هرگز دلت نمیخواست حتی انها را به یاد بیاوری ولی اکنون اشک ریزان به انها فکر میکنی و حتی گاهی با خودت میگویی کاش میشد یک جور از این همه هجوم فکر رهایی یابم

شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 20:34

امروز کاری نداشتم بنابراین به بازی گذراندم

داخل یکی از اصطبل ها یه پیرمردی بود که میگفت در صحرای صافولا یک اسب سفید سلطنتیه خلاصه منم با هر زحمتی بود رفتم و اسب را گرفتم خیلی اسب قوی ای بود و به سختی رامش کردم

داخل اصطبل ثبتش کردم و رفتم پیش پیرمرد که داخل اصطبل کار میکرد و اون به عنوان پاداش حل اون گوئست یک زین و افسار خیلی قشنگ بهم داد

داخل بازی اینجور که زلدا میتونه از خودش سلفی بگیره و ژست هم میگیره که با اسب قشنگم یک سلفی گرفتیم

خلاصه امروز صاحب یک اسب سفید بسیار زیبا شدم که با فانا یال هاش را کوتاه کردیم خیلی خوشگل تر شد

پیش خودم گفتم این زین انقدر زیبا است زینی که کلیتون میفروشه چجور خلاصه کلیتون شب ها بساط میکنه منم بالن زدم و پیداش کردم و رفتم یه چیزایی بهش فروختم و زینش را خریدم خیلی افتضاح بود یعنی 900 مون را از دست دادم میتونستم با فروختن اونا شاید 1000 روپس به دست بیارم ولی برای کلکسیونم چیز جالبی بودن

پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 17:6

از صبح درد داشتم و چون دیروز به خودم قول داده بودم که فردا آشپزخونه را تمیز میکنم و از طرفی واقعا وقت نمیشد دیگه آشپزخونه را هم تمیز کرد و اصلا نایی هم برام باقی نمونده بود

خلاصه بیخیال درد شدم و زدم به تمیز کاری و کل آشپزخونه را برق انداختم کابینت ها را مرتب کردم حسابی تر و تمیز

یکم هم دیوار ها را دستمال کشیدم از آشپزخونه که اومدم بیرون قشنگ مثل مرده ها شده بودم با خودم گفتم یکم توی آفتاب دراز بکشم اوکی میشم

آفتاب انگار معجزه میکنه و من واقعا آفتاب دوست وای نگم از خونه های آفتاب گیر با پنجره های خیلی بزرگ که عاشقشونم

زیر انداز برداشتم و رفتم توی آفتاب دراز کشیدم یه جورایی خیلی خوب بود ولی یکم دیگه میموندم آفتاب سوخته میشدم بلند شدم اومدم داخل اتاق و یه نیم ساعتی خوابیدم وقتی بیدار شدم قشنگ انگار ری استارت شده بودم

سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 13:36
SAMIN

نذری

SAMIN

نذری عموزاده برای اربعین یه جور دیگه ای دوس داشتنی بود

قبل تر ها همیشه ما هم میرفتیم

نازپرورده عمو وقت سربازی سخت صدمه دیده بود

ماه ها نمیتونست راه بره حتی امیدی به راه رفتنش نبود هفتگی پسرای فامیل میرفتن خونشون تا برای کارای روز مره کمکش باشن

توسل کردن که انشالله خوب بشه، خلاصه که ماه محرم بود فکر میکنم که پاش را تکون داد و همه خیلی خوشحال بودن

از این بابت زن عمو هم مراسم چهلم امام حسین عدس پلو می‌پخت

من خیلی این عدس پلو را دوس داشتم

از صبح اومده بود توی ذهنم

و انقدر اعصابم خورد بود که گفتم بیخیال بابا حالا تا نذری عمو

عصر بود در زدن حوصله نکردم برم باز کنم

آخه خیلی هم یواش در میزد گفتم بیخیال نمیرم باز کنم

کارام را کردم و دیگه داشتم سریال بامداد خمار را نگاه میکردم وسطاش، صدای زنگ اومد گفتم پاشو پاشو اینا نمیشه باز نکرد

رفتم باز کردم داداش بود گفت عمو اینا نذری آورده بودن نبودین دادن خونه ما منم ذوق

خیلی چیزا دیگه مزه قدیم را نمیده ولی نذری امام حسین همیشه یه حس خاص خوبی داره به خصوص وقتی فکر میکنی چه گره هایی به واسطه اش باز شده

دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 22:0
SAMIN

چِم

SAMIN

کلا نمیتونم به آدم هایی که خیلی خودشون را معرفی میکنن سعی میکنن یه آشنا پیدا کنن و بگن ما خیلی غریبه نیستیم اعتماد کنم

انگار دلشون میخواد با این اتصالات خودشون را مورد اعتماد نشون بدن نه که آدم های بدی باشن ولی من کلا توی کار دوتا چیز را می‌شناسم انصاف و پول

یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 18:25

هر گاه بسیار غمگینم خودم دست خودم را محکم تر فشار میدهم و می‌گویم شد دیگر غصه خوردن چیزی را درست نمیکند

گاهی افسردگی میهمان ناخوانده لحظه هایم می‌شود خودم خودم را دلداری میدهم

حوصله ام که سر میرود خودم جوری خودم را سرگرم میکنم

دلتنگ می‌شوم اشک ریزان خودم خودم را در آینه به آغوش میکشم

گاهی دلم کمی توجه می‌خواهد خودم برای خودم هدیه میخرم

از خودم نامید می‌شوم خودم به خودم درونی ام میگویم شاید صد تلاشت را نکردی ولی خیلی تلاش کردی خوب نشد غمت نباشد

خودم اشک های خودم را پاک میکنم و به خودم میگویم باید بیشتر دوام میادردی زود طاقتت طاق شد

گاهی دلم برای چیزی غنج میرود آرام به خودم میگویم خدا روزی ام کند خودم برای خودم میخرم

حالم با خودم خوب است نه که کسی نباشد دیگر یادگرفتم خودم را ترجیح دهم

مگر آنها زمانی که باید می‌بودند خودشان و صلاح و مصلحت‌شان را ترجیح نداند

دیگر نمیخواهم باشند

گاهی خودم، خودم را سرزنش میکنم میگویم هر کاری عاقبتی دارد اما از درون میدانم مقصربودم اما نه مقصر همه چیز

شاید هزاران نفر باشند که جز خدا و خودشان هیچ کس را ندارند یا نمی‌خواهد داشته باشند

جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 22:23

چند هفته ای بود که کم بودن رشد کامپکت اذیتم میکرد با این حال که طبق برنامه کود هم بهشون میدادم

پیش خودم گفتم شاید به خاطر خاکش، پاکت خاکی که دفعه پیش خریده بودم خیلی کم داخلش خاکبرگ بود به همین خاطر رفتم بازار و براش خاک خریدم از اونجایی که بسته خاک بزرگ بود و بنجامین هم چند روزی برگ ریزون کرده بود تصمیم گرفتم خاک اون را هم عوض کنم

چند ضربه به گلدون زدم و چیز عجبی که بود از بین ریشه ها یک عالمه تخم سفید ریز که نمیدونم برای چه حشره ای بود بیرون ریخت تعجب کردم و بین خاک را گشتم اثری از حشره والد نبود ولی خوب کلی تخم گذاشته بود

منم دیدم این تخم ها با تکون دادن تمیز نمیشه حسابی با فشار آب ریشه ها را شستم

برای عوض کردن گلدون یا خاک گل باید قشنگ دقت کنی که گیاهت شوک نشه

از اون موقع تا الان میگم شوک که خوب باید دعا کنم گل طفلکی سکته نکنه

خلاصه که خاک گلدون را عوض کردم و آبیاری کردم ، انشالله که حالش خوب میشه

پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 17:3

امروز صبح بیشتر خوابیدم البته چند وقتی که از اون دختر سحر خیز تبدیل شدم به دیر خیز البته نه خیلی هم دیر خیز ولی خوب مثل قبلنا که پنج و شیش صبح بیدار میشدم شاد و سرحال نه الان دیر بیدار میشم و خابالو و خسته

برای صبح نون نداشتیم منم تصمیم گرفتم نودل درست کنم اونم ترکیب برنده نودل سبزیجات با نودل مرغ و تخم مرغ آپز که حسابی چسبید البته چون دو تا نودل بود یه مقدارش باقی موند اصلا نمیدونم این دخترای لاغر کره ای چجوری یه کاسه بزرگ نودل میخورن با چند تا تخم مرغ

خلاصه بعد شستن ظرف های نودل یادم اومد که میخواستم برای چهارشنبه موهام را چتری کوتاه کنم 😁 قبلا برای این که امادگیش را داشته باشم چند تا ویدئو در مورد کوتاه کردن چتری مو دیده بودم

خلاصه قیچی به دست یکم پایین موهام را نک گیری کردم و جلوی موهام را هم چتری کوتاه کردم به نظر خودم قشنگ شد ولی ایرادی که داره اینه که باید همش دستت بشهون بند باشه و استایلشون کنی تا مرتب و قشنگ باشن میشه گفت برای مو های لخت انتخاب خیلی خوبی میتونه باشه البته که به منم اومد

و بعدش رفتم سراغ ادیت چند تا عکس که بعد از ادیت به این نتیجه رسیدم که پوست سالم و با طراوت 60 درصد زیبایی را تشکیل میده و 20 درصد مابقی هم اعتماد به نفس و 10 درصد هم هماهنگی اعضای صورت و 10 درصد هم فرم استاندارد و سالم اعضای صورت

ببینیم تا شب میشه چه کار هایی انجام بدیم

چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 10:10

مشکل من با محبوبه این نیست که چرا رحیم نجار را انتخاب کرد دلِ دیگه یه وقتی میره برای کسی

ولی مشکلم این که خوب دختر خوب تو که انقدر پدر روشن فکری داشتی چند مرتبه ازت پرسید که اگر شخص دیگه ای را دوس داری بهمون بگو حتی پاشد رفت خونه برادرش با این که رابطشون شکر آب بود که اگر پسر عمو را دوس داره مراسم باداباد مبارک باداشون را بچینه چرا هیچی نگفتی بعد سر سفره عقد گفتی نه

الان واسه پسر عموش هم حتما میخواد همینکار را کنه

از طرفی رحیم نجار هم به نظر پسر خوبی میومد هر کسی باشه میگه درست آس و پاس بود خیلی هم خودش چنگی به دل نمیزد ولی هنرمند بود و سرش توی کتاب و شعر

اما توی یک ویدئویی میگفت چطور پدر محبوبه میتونه سر مادرش هوو بیاره و خیانت کنه و اینا من چون شاگرد نجار نکنم

خوب تو بذار اگر محبوبه برات پسر نیورد که مالک ملک نداشتت باشه بعد برو سرش هوو بیار تا برات پسر بیاره نسلت منقرض نشه

تو بذار بچت این کارایی که محبوبه کرد را بکنه بعد کتکش بزن

چطور به خودش اجازه داده اینطور فکر کنه

سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 18:2

یه چیزی داخل بازیم کشف کردم

اگر 120 شراین را فعال کنیم توی مسیر شهر کروک ها اون ست لباسی که من عاشقشم و اکثر تبلیغ های بازی زلدا اون تنش کنار مجسمه الهه اعظم داخل صندوق چه هااست ولی خوب من فقط 90 شراین را فعال کردم که خیلی کم و امروز هم پروژه دارم و باید کارم را انجام بدم لعنتی همش وسوسه میشم که برم 30 شراین را بزنم و لباس های دوس داشتنی را از صندوقچه ها خارج کنم

سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 11:57

😅😅یه وقتایی که برقا میره و دارم یه پروژه ای چیزی انجام میدم

به محض قطع شدن برق میگم خوبه الان که نمیتونم کاری انجام بدم پاشم لباسا را اتو کنم

یا بذار اتاق را جارو بزنم

و خیلی جدی پا میشم اتو یا جاروبرقی را میزنم به برق بعد که روشن نمیشه میگم ای بابا نابغه 😅برق نیست

دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 15:0

آرزو کردن هم بلد نبودیم

خوب میدانم آرزو هایمان برآورده میشود

اما اشتباه

نه که خدا اشتباه کند ما اشتباه آرزو میکردیم

سقف آرزو هایمان کوتاه بود شاید حتی چیزی هم به کوتاه بدهکار

یک روز آرزویی کردم نه به خاطر این که به بزرگی خدا ایمان نداشته باشم خودمم را قبول نداشتم آنقدر از خودم نامطمئن بودم اصلا فکر که میکنم میبینم چه کاری بود واقعا اگر اینجور دعا نکرده بودی شاید همه چیز قشنگ تر بود

گاهی حتی فکر میکنم اگر هیچ آرزویی نکرده بودی خدا قشنگ تر برایت رقم میزد

هنوز هم یاد نگرفتم بگوییم خدایا دستان من کوچک است تو با دستان خودت برایم رقم بزن

شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 17:49
SAMIN

سوشی

SAMIN

جوجه ها دلشون میخواست سوشی بخورن منم خلاقیتم گل کرد، برگ مو را شبیه به جلبک سوشی چیدم برنج سفید پخته شده را حسابی ورز دادم و پهن کردم روش و برای وسطش هم از مواد دلمه گذاشتم و رل کردم گذاشتم دم کشید و با سس رب انار و چاپستیک خوردیم به خودم که خیلی چسبید جوجه ها هم حسابی خوششون اومد

از اون موقع همش وسوسه میشم سوشی واقعی را تست کنم ببینم چه مزه ای

ولی اصلا دلم نمیخواد ماهی خام بخورم

دیروز یه دستور پخت سوشی یافتم ایرانیزه شده با تن ماهی و برای روش هم از جلبک استفاده نکرد و داخل کنجد غلطش داد

امروز دلم میخواست واسه خودم درست کنم یعد دیدم تنهایی نمی‌چسبه گفتم بذار این جوجه موجه ها که اومدن خونمون با هم درست میکنیم میخوریم

شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 9:31

اگر به دلت نشست او از زیبا ترین، زیبارویان جهان زیبا تر است

خلاصه که باید به دل بشینه البته که زیبایی با طرز فکر کامل تر هم میشه

جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 8:41

یعنی خیلی بد بود

همش به خودم دلداری میدم میگم بابا میریم رستوران یا عروسی قاشقی را دهنمون میکنیم که قبلا یه نفر باهاش غذا خورده چرا این انقدر خودت را اذیت میکنی اصلا شاید باالکل ضدعفونی کرده بوده و بعد شسته

بازم خوبه جلوی خودم خشکش کرد

اگر نه تا الان صد دفعه حالم بهم خورده بود

اصلا دندون پزشکی رفتن خیلی کثیف کاریه بیچاره آقای دکتر که از ما هم بیشتر گناه داره

هیچی دیگه میشه گفت تجریه ی کثیفی بود

من اصلا تبخال نمیزدم دفعه پیش یک هفته تبخال زده بودم الان این دفعه کاش چیزیم نشه

پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 20:6
SAMIN

کینه

SAMIN

نمیدونم شاید اسمش کینه ای بودن ولی من عموما اگر شخصی بدی ای به حقم کرد مرتبه اول نادیده میگیرم مرتبه دوم میبخشم مرتبه سوم میبخشم ولی نادیده نمیگیرم از اون بیشتر بشه تذکر میدم باز اگر تکرار کرد تذکر میدم اگر رفتار قابل قبولی داشت و من مجبورم بودم باهاش معاشرت کنم سعی میکنم معاشرت کنم ولی نه مثل قبل. اگر نداشت دیگه نبینمش حتی اگر روبروم باشه

اگر دیدم داره یه کاری میکنه که من را مقصر جلوه بده دبگه دادم در میاد اگر دیدم خودش را جمع نکرد مطمئنا دیگه دست از سرش برنمیدارم و مدام کارایی که کرده را به روش میارم و دیگه بهش رحم نمیکنم

اینم که میگم در مقابل افرادی که مجبورم باهاشون زندگی کنم اگر نه ببینم کسی یک بازه زمانی با پایان مشخص بهم بدی کنه کلا فراموش میکنم چون میدونم مثلا همین چند سال، نمیدونم همین ترم، همین مسیر یعنی کلا به روی خودم نمیارم

ولی اگر کسی به حقم خوبی کنه خیلی خوب یادم میمونه و هر طور شده به بهانه ای براش جبران میکنم و حتی یک لیستی دارم از کسایی که بهم خوبی کردن

پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ ،ساعت 17:19