نوشتن
SAMINخیلی وقت پیش ها آن زمان که فقط یک کودک بودم گاهی دست به قلم میشدم ، یک دفتر داشتم که برای مدرسه خریده بودیم ، خوب به یاد دارم برگه هایش نجات یافتگان مشق های ننوشته ام بودند
به جای مشق هایی که همیشه از نوشتن آنها طفره میرفتم، مدادم را در دست میگرفتم و داستان مینوشتم، داستان های خیالی
قشنگ تر که بخواهم بگویم به جز چند صفحه مشق چیز دیگری جز نقاشی و داستان و نوشته هایم در آن نبود
شاید فکر کنی یک قصه عاشقانه و شاید یک داستان فانتزی یا کمی فلسفی
نه
فکر میکنم آن زمان ها هم مثل الان روحیه جنگ جویی داشتم، خوب به یاد دارم اسم داستانم جزیره ی آدم خوار ها بود
روز ها یک گوشه مینشستم و برای خودم بازی میکردم و میبنوشتم ، خط به خط - صفحه به صفحه خلاصه که این دفتر من پر شده بود از یک داستان خیالی که شاید کمی از ترس هایم در زندگی نشات گرفته بود
مهر فرا رسیده بود و دیگر باید به مدرسه میرفتیم
عموما با کسی دوست نمیشدم نمیدانم چرا ولی هیچ وقت دلم نمیخواست با کسی دوست شوم یا شاید چون نمیتوانستم، آن من مغرور وجودم را قانع کرده بودم تو خودت نمیخواهی با کسی دوست بشوی اصلا چه نیازی است که ادم با کسی دوست شود
آن زمان ها ما در مدرسه نیم کت داشتیم ، نیم کت های چوبی که بعضی سال ها دو نفر و بعضی از سال ها سه نفر در آن مینشستیم
زنگ استراحت که میشد و باید به حیاط میرفتیم من دفتر و مدادم را بر میداشتم و به یک گوشه حیاط مدرسه میرفتم
آن بهترین کاری بود که میتوانستم در آن شلوغی خفه کننده، بین آن همه دانش آموز که سر و صدای شان حیاط مدرسه را پر میکرد انجام دهم
کنار آب خوری ها چند درخت بود که گاهی گل های سفیدی میدادند و بعضی دانش آموزان آن گل ها را میخوردند و مدیر مدرسه داد میزد که گل ها سمی است و نباید انها را خورد
دروغ چرا من هم یک بار از سر کنجکاوی یکی از آن گل ها را خوردم بسیار خوشمزه بود، حتی انگار سمی هم نبودند چراکه هنوز هم زنده و سالمم
پاییز که میشد این گل ها همچون پولک های شیری رنگ با حرکت باد در هوا پخش میشدند و بازی برگ ها در باد آنقدر زیبا بود که دلت میخواست ساعت ها آنها را نگاه کنی، حیف که زنگ میخورد و باید میرفتی و به درس های حوصله سر بر معلم گوش میدادی
پشت درخت ها مخفی گاه من بود، انجا هیچ کس من را نمیدید که تنها نشسته ام و برای خودم نقاشی میکنم و یا مینویسم
چند هفته ای از مدرسه گذشته بود که هم نیمکتی ام در کلاس دقیق شده بود که من تنهایی کجا میروم و چه کار میکنم
یک روز دفترم را برداشت و فرار کرد ، دوان دوان و به زور از او گرفتم و در کیفم قایمش کردم
خانم شریفی که هنوز هم از او بدم می آید مرا صدا زد برای درس
همیشه پاسخ ها را نه تمام و کمال ولی کمی دست و پا شکسته میدانستم
پای تخته وحشت ناک بود معلمی که یک خط کش در دست دارد و با نگاهی تحقیر آمیز به تو مینگرد و 28 دانش آموز که به تو خیره شده اند باعث میشد هر چه هم میدانستی به باده ی فراموشی بسپاری
خشکت میزد
من من کنان تا می آمدم دهانم را باز کنم و جواب را بدهم با صدای بلند داد میزد برو بشین امروز هم درس نخواندی تو هیچ چیز نمیشوی
و همه ی بچه ها یک صدا می خندیدند
رفتم تا بشینم دفترم دست او بود عصبانی شده بودم از همه از معلم ، از بچه ها و بیشتر از همه از او که بدون اجازه از کیفم دفترم را بیرون آورده بود
ناخودآگاه دفترم را از دستش کشیدم و بلند گفتم بده دفترما
سرم را برگرداندم دیدم یک ادم گنده با اخم میگوید بده ببینم چی دارین
هیچی نبود
یک دفتر بود پر از نقاشی و یک داستان که خودم سر همش کرده بودم
با خشم دفتر را از دستم کشید
چند برگ زد
یک لحظه پیش خودم فکر کردم شاید از نقاشی هایم یا از داستانم خوشش بیاید و دیگر اینگونه نگاهم نکند
دستانش بالا رفت
دفترم را از وسط نصف کرد
غم وجودم را فرا گرفت به خودم گفتم بیخیال چسبش میکنم
صدای بعدی که امد متوجه شدم از آن طرف هم نصفش کرده
و با آن پاهای زشتش به سمت سطل زباله میرفت و دفترم را همینطور پاره و پاره تر میکرد و میگفت سرت را با این آشغال ها گرم میکنی که درس نمیخوانی
بغض کرده بودم و از درد صدایم بالا نمی آمد
با چشمانی که از خشم و اشک پر شده بود دیدم دفتر پاره پوره شده ام را پرت کرد در سطل زباله
و با یک پوزخند مسخره گفت خوب بچه ها دیگر پرسیدیم وقتش رسیده درس جدید را بخوانیم
هنوز هم از کلاس سوم متنفرم و بهتر بخواهم بگویم از خانم شریفی معلم کلاس سوم متنفرم
با خودم گفتم خوب او که معلم است گفت آشغال اند حتما آشغال اند
دیگر نقاشی نکشیدم و حتی هیچ داستانی هم ننوشتم
تا راهنمایی که برای درس نقاشی هر روز باید یک نقاشی تحویل میدادیم معلم نقاشی هیشه از نقاشی هایم تعریف میکرد و برعکس همه شاکی بودند از دستخط ریز و درهم برهمم، نمیدانم تعریف های معلم نقاشی رویم اثر گذاشته بود یا این که کسی از آن خط خطی های دوست داشتنی ام تعریف میکرد مرا به ذوق وا میداشت
دیگر گاهی شعر میگفتم خواهرم همیشه میگفت این ها را خودت نگفتی ولی من خودم خوب میدانستم آنها از ذهن خودم مینوشتم
یک دفترچه یاداشت داشتم که شعر هایم را در آن مینوشتم دیگر برایم درس عبرت شده بود و آن را به مدرسه نمیبردم پناهگاهش بین بالش ها بود بعد از جمع شدن رختخواب ها
یک کاغذ سفید میگذاشتم بین کتابم و زنگ استراحت ها روی آن نقاشی میکشیدم و شعر مینوشتم
تا زمانی که در یک مسابقه وبلاگ نویسی یک تبلت برنده شدم دیگر با تبلتم در بلاگفا مینوشتم
و خواهرم یواشکی نوشته های من را برای خودش کپی میکرد خیلی از او دلخور نمیشدم آخر من هم نوشته های بعضی از شاعر ها و نویسنده هارا کپی میکردم ولی نه مثل او بگویم خودم نوشتم برای این که آن نوشته درونم را پروانه ای میکرد و خوشم می امد برای خودم کپی اش میکردم تا گاهی بخوانمش
ولی از یک جایی دیگر از دست او ادرس وبلاگم را عوض کردم و حتی گاهی بعضی از نوشته ها و شعر هایم را نشر نمیدادم تا اصلا او نتواند بخواند
این روز ها خیلی دلم میخواهد به خانم شریفی بگویم شاید یک پزشک یا یک پرستار نشدم ولی یک نیمچه مهندس شدم که بعضی وقت ها کار های فوق العاده ای انجام میدهم ولی گاهی هنوز هم سربه هوا هستم، همچنین برعکس تو که چیزی به جز تکبر و خودخواهی برای ارائه نداشتی چیز هایی برای یاد دادن دارم که از قضا گاهی به آنها هم افتخار میکنم
درکنارش طراحی دیجیتال انجام میدهم و از این بابت بار ها و بار ها جوایز نفیسی دریافت کردم و حتی گاهی با دیدن بعضی از کارهایم به خودم میگویم دمت گرم گل کاشتی
گاهی گوشه ای از وجودم میگویم شاید اگر او آنروز دفترم را پاره نکرده بود یک نیمچه نویسنده شده بودم و گاهی با خودم میگویم خدایت را شکر کن که معلم هنر تو را دوست داشت و از این بابت از نقاشی هایت تعریف میکرد اگر نه این یک ذره هنر را هم نداشتی
شاید بتوان گفت تنهایی در کنار همه زیبایی هایش گاهی زخم هایت را بد جور به رخت میکشد زخم هایی که هرگز دلت نمیخواست حتی انها را به یاد بیاوری ولی اکنون اشک ریزان به انها فکر میکنی و حتی گاهی با خودت میگویی کاش میشد یک جور از این همه هجوم فکر رهایی یابم