My Words

یه وقتایی هست همه چی اروم، هیچ اتفاق نا امید کننده ای رخ نمیده ، هیچ کس تو را به اشتباه قضاوت نمیکنه، هیچ ظلمی به حقت نمیشه، مجبور نیستی بیشتر از اندازه خودت تلاش کنی، هیچ اتفاق تلخی را تجربه نمیکنی، کسی که خودش اصلا خیلی چیز ها را رعایت نکرده و نمیکنه نمیاد بهت امر و نهی کنه، یه اتفاق هایی را تجربه نکردی که اصلا یه جورایی باور کردنش هم سخت، از دست آدم های که میخوان به زور یه کارای عجیب و غریب تو را وادار کنن کسی باشی که خودشون میخوان در امانی، یه چیزایی برای تو قانون مجازات داشته برای بقیه آزاد و باعث افتخار ، بابت همه صبوری ها و گذشت ها و مهربونی هات برچسب تو نمیفهمیدی بهت نمیزنه بابت کارای نکرده و اتفاق های عادی زندگیت تنبیه ، تحقیر تمسخر و سرزنش نمیشی و ...

در کل خودتی و خدا با یک دنیای بی ملال

شاید اون موقع نگران نشدن خیلی آسون باشه و این که نگران باشی عجیب

خنده رو بودن قانون زندگی باشه و این که غر و نق کنی ناجوانمردانه

با آرامش گفت و گو کردن ممکن باشه اصلا شاید نفهمی عصبانی بودن یعنی چه

وقتی همه چی بر وفق مرادت این که پرخاشگر باشی واقعا تعجب برانگیز

ولی انگار تا یه جایی فشار زندگی تو را پخته تر ، آگاه تر و صبور تر میکنه

اما از یه جایی به بعد دلت نمیخواد حتی به خودتم رحم کنی

تا میای یه لحظه آروم بگیری یادت به یه اتفاق هایی میوفته که اصلا یکی دو تا هم نیستن و شروع میکنی به عصبانی شدن

یه اتفاق های تلخی که باهاشون برای خودت جوک ساخته بودی و بهشون میخندیدی هم برات دردناک میشن چه برسه به اتفاق هایی حتی بهشون فکر کردن هم یه جورایی درد ناک

درست خیلی ها هستن که سختی های بیشتری توی زندگیشون تجربه میکنن و یه وقتایی آدم میبینه خوب پیش اونا خیلی خوشبخت و داره به خودش و بقیه سخت میگیره ولی وقتی نگاه میکنی میبینه خیلی حق به جانب و پرو بر میگردن توی چشمت نگاه میکنن یه حرف هایی را میزنن دیگه دلت نمبخواد هیچ وقت آروم باشی و یا اونایی که باید اون موقعی میبودن که نبودن و الان تو عزیزم و جانمشون شدی و م مالکیت میچسبونن ته اسمت، به خدا میگی چطور من چهار تا دندون نیش با دوتا پنجه تیز ندارم اینا را پاره پوره کنم

من اصلا از خدا دلخور نیستم خیلی هم دوسش دارم خیلی وقتا بوده من اصلا نبودم ولی خدا بوده

یه لطف هایی بهم کرده که واقعا میشه اسمشون را معجزه گذاشت و از این بابت خیلی هم شاکرم حتی بابت خیلی از سختی ها هم از خدا ممنونم ولی

موضوع کلی اینه که من دیگه هر کاری میکنم نمیتونم اونی باشم که خدا دوس داره و هر روز از این بابت داره بهم سخت تر میگذره و بیشتر دلم میخواد آدم هایی که از سر خودخواهی ، خود شیفتگی ، خود عزیز کنی، ما باید سر تر باشیم و... یه رفتار هایی باهام کردن که عصبانی تر بشم را نبینم

و واقعا فکر میکنم این حق هر کسی که دلش نخواد با یک سری آدم ها معاشرت کنه

دوشنبه نهم شهریور ۱۴۰۵ ،ساعت 13:6